یه زندگی مستقل
تمام این پستهای من شده غر زدن و غر زدن ... ولی چکار کنم ... اینجا تنها همدم و مونس منه برای حرفای دلم دیگه اینجا هم غر نزم ... پس کجا غر بزنم ؟؟؟؟!!!!!!! بعد از رفتن پدرم انگار همه زندگیم عوض شد انگار یه شکل دیگه گرفت نمیدونم چرا ... ولی شده برای زندگیم هر تصمیمی که میگیرم خراب میشه حالا علتش چیه ؟؟؟ واقعا نمیدونم ... !!!! اعتقاد دارم و باور دارم زمانی که نمیدونی باید چکار کنی ... هیچ کاری نکن من هم الان نشستم در سکوت کامل هیچ کاری نمیکنم که بیشتر از این گند نزنم *************************** آنقدر زمین خوردم که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون که همتی از درون لازم است اما اکنون دیگر نمیخواهم برخیزم میخواهم کمی بیاسایم تا بفهمم چرا زمین خورده ام ***************************** از ظاهر قضیه اینطور پیداس که زندگی نه تنها برای متاهلین بلکه برای مجردها هم انگار داره خیلی سخت میشه اونقدر همه چیز گرون شده که دیگه نمیتونم اینطوری ادامه بدم یه بار اقدام کردم و خواستم از اینجا برم اما نشد حالا باید خونه ای که این همه زحمتش رو کشیدم رو پس بدم کجا میخوام برم ؟ خودم هم نمیدونم الان فکر کنم یه چیزی حدود ۶ یا ٧ ماه از رفتن بابام میگذره و من هنوز نتونستم خودمو ببخشم و باهاش کنار بیام بخاطر بی توجهی هائی که بهش کردم بخاطر ترک کردنش بخاطر گوش دادن بیخودی به حرفهای دیگران بخاطر اینکه نتونستم ببینمش بخاطر اینکه فهمیدم چقدر در موردش اشتباه کردم بخاطر اینکه یک سال بود که از این دنیا رفته بود ... و من تازه فهمیدم بخاطر حسرتهائی که تو دلم موند بخاطر اینکه فهمیدم چقدر انتظار منو کشید بخاطر اینکه همش میگفت نیلوفرو پیداش کنین بخاطر اینکه فهمیدم بعد از گذشتن دو روز از مرگش موقع خاکسپاری هنوز چشماش باز بود من هنوز خودمو نبخشیدم و فکر هم نمیکنم بتونم اینکارو بکنم و میدونم دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد جز اینکه ... امیدوار باشم منو ببخشه Seems like it was yesterday when I saw your face I would hold you in my arms, I would take the pain away Oh, I'm sorry for blaming you Some days I feel broke inside but I won't admit Would you tell me I was wrong? Would you help me understand? Oh, I'm sorry for blaming you If I had just one more day Oh, it's dangerous I'm sorry for blaming you این روزها اصلا دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم خیلی آدم با حوصله و پر دل و دماغی بودم ... بهتر هم شدم البته در ظاهر سعی میکنم خلاف این رو نشون بدم خوش به سعادتش خوش به سعادت همه رفتگان روحشون شاد واقعیت اینه که بهشون حسودیم میشه در غم خود غوطه ور گشتم و هیچ دم نزدم عیش و نوش یار خائن دیدم و دم نزدم خنجر از پشت فراوان خوردم و کردم سکوت فاسقان و ناکسان آزردنم دم نزدم زخم بیگانه و خویش خونین نمود این جگرم پر ز نفرت شد دل پر مهرم و دم نزدم آتش کینه سراپای وجودم را بسوخت شعله اش سوزاند همه جان و تنم دم نزدم حالیا در حیرتم با اینهمه نامردمی با کدام طاقت صبوری کردم و دم نزدم سید اون روز ما رو به نهار دعوت کردند بعد از غذا یکی از دوستانم پرسید : کی بریم امامزاده سر خاک ؟ اون خانم گفت : بذارین ساعت ٧ برین اون موقع آفتاب رفته هوا بهتره تو دلم گفتم : نه ... خیلی دیره دوستم بهم گفت : بذار یه کم استراحت کنیم ساعت ۴ میریم تو دلم گفتم : نه ... ۴ زوده بچه ها خوابیدن ... بنده های خدا خیلی خسته بودن ساعت کمی از ۴ گذشت ... ولی اونا هنوز بیدار نشده بودن تو دلم میگفتم : دیر شد ... پس چرا اینا بلند نمیشن ؟! البته طولی نکشید که بیدار شدن یه چائی خوردیم و حرکت کردیم دختر اون خانواده ما رو همراهی کرد امامزاده خیلی به اونجا نزدیک بود، انتظار داشتم سر از یه جاهای خیلی دور و پر پیچ و خم در بیاریم حالم خیلی بد شده بود از روی سنگهای قبر رد میشدم و میگشتم هی هم میخوردم به این سنگها اون دختر دستم رو گرفت و سعی میکرد که راهنما باشه نفسم دیگه در نمی اومد تا اینکه رسیدم اون جائی که نباید میرسیدم بعد از گذشت ١٠-١١ سال قبر بابامو دیدم یه لگد محکم کوبیدم کنار سنگش و با مشت هم محکم کوبیدم روی قبرش و گفتم همینو نمیخواستم ببینم همینو نمیخواستم ببینم ... ... بعد از شنیدن این خبر به اصرار دو نفر از دوستانم تا روز جمعه صبح صبر کردم و بعد از اون هر سه نفر صبح جمعه با هم حرکت کردیم متوجه شدم که پدرم در این سالها در یکی از شهرهای شمال زندگی میکنه و از همه بدتر یک سال از رفتن بابام میگذره و ... و من بیخبر بودم شماره و آدرس محل زندگی پدرم رو از برادرم گرفتم و هر سه به طرف شمال حرکت کردیم وقتی رسیدیم اونجا نزدیک ظهر بود اونجا یه خانم و آقای مسن در یک خانه قدیمی زندگی میکردند که طبقه پائین اونجا رو به پدرم اجاره داده بودند پدرم وقتی رفت اونجا بعد از یک سال از همسرش جدا شد و اومد خونه همون خانم و آقای پیر ظاهرا اونا یه مشکل خیلی بزرگ داشتند و پدرم برای حل اون مشکل براشون خیلی زحمت کشیده بود خیلی زیاد برای همین خیلی خیلی خیلی دوستش داشتن و بابامو سید صدا میکردند این موضوع در جائی بهم ثابت شد که دیدم بعد از گذشت یک سال خونه بابام رو به همون شکل نگه داشته بودند ... همراه وسائلش لباساش ... ارگ ... تابلوهای نقاشی ... کارهای دستی که با چوب انجام میداد ... نواراش ... دفترهای شعرش ... همه چیز امروز روز تولد پدرمه تولدت مبارک بابا
You told me how proud you were, but I walked away
If only I knew what I know today, ooh, ooh
Thank you for all you've done, forgive all your mistakes
There's nothing I wouldn't do to hear your voice again
Sometimes I wanna call you but I know you won't be there
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself by hurting you
Sometimes I just wanna hide 'cause it's you I miss
And it's so hard to say goodbye when it comes to this, ooh
Are you looking down upon me? Are you proud of who I am?
There's nothing I wouldn't do to have just one more chance
To look into your eyes and see you looking back
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself, oh
I would tell you how much that I've missed you
Since you've been away
It's so out of line
To try and turn back time
For everything I just couldn't do
And I've hurt myself
By hurting you
| Design By : Night Skin |

